تبليغاتX
خط سوم
مقدمه: اول باید اینو بگم که بابا هنوز بستریه و به طبع اون من هنوز خسته ام و بی خواب. دوم اینکه مطلب بعدی که بعد از "بی پناهی " خواهم نوشت (زمانش رو نمی دونم ولی حتما می نویسم) در مورد این خواهد بود که چرا با تمام این خستگی خودم رو مشتاق نوشتن می بینم ، حتی اگه مطلب زیاد جدی نباشه.

                                  

                                             بی پناهی

جمعه گذشته مطابق با ۱۴ امرداد مصادف بود با اولین سالگرد مرگ حسین پناهی بازیگر،نویسنده،کارگردان و شاعر ایران. یادم میاد اولین بار اونو تو سریال روزی روزگاری دیدم. از همونجا بهش علاقمند شدم یعنی وقتی که حول و حوش ۱۵ یا ۱۶ سالم بود. بعدها دوباره تو سریال دزدان     مادر بزرگ دیدم که فقط حضور او بود که باعث می شد این سریال را ببینم. کم کم و در واقع به تبع گذشت سن علاقه ام به حسین پناهی از علاقه به یک بازیگر صرف ، تبدیل به یک هنرمند و متفکری شد که همیشه هم دوست داشت نقش دیوانه ها را بازی کند.

سال ۸۳ سال بدی بود. اگه یادتون باشه همون اول سال گل آقا مرد. بعد مهدی فتحی ، ژاله کاظمی و خیلی های دیگه. خیلی خوب یادمه تو اتاقم بودم و داشتم با کامپیوتر ور میرفتم. تلویزیون هم تو اتاق نشیمن باز بود و ته مایه های صدا می اومد. یه دفعه احساس کردم خبر یک تشییع جنازه داره پخش  می شه. ته دلم لرزید : این دفعه کیه؟ دویدم طرف تلویزیون. و خشکم زد. باورنکردنی ترین خبری که ممکن بود بشنوم. حسین پناهی مرد. به همین سادگی. جنازه اش هم ۵ روز تو خونش بوده و کسی خبر نداشته. ناخودآگاه اشکم سرایزیر شد. اصلا نمی تونستم خبر رو هضم کنم. راستش حالا هم باورش برام مشکله. معتقدم پناهی از اون تعداد زیاد آدم هاییه که به این زودی ها و تا سال ها کشف نخواهد شد.

 جمعه قبل هر کاری کردم بیام و چیزی بنویسم خستگی اجازه نداد. ولی امروز دیگه گفتم هرجوریه باید ازش یادی بکنم. با اجازه از خود پناهی می خوام یکی از شعرهاش رو بنویسم .البته یکی دیگه رو هم بعدها خواهم نوشت.

 

                                                    از شوق به هوا

                    

                 به ساعت نگاه می کنم:

                 حدود سه ی نصفه شب است

                 چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم.

                 و طبق عادت کنار پنجره می روم

                 سوسوی چند چراغ مهربان

                 و سایه های کش دار شب گردان خمیده

                 و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

                 و صدای هیجان انگیز چند سگ

                 و بانگ آسمانی چند خروس.

                 از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام

                 و خوشحال که هنوز

                 معمای سبز رودخانه از دور

                 برایم حل نشده است.

                 آری از شوق به هوا می پرم

                و خوب می دانم

                سال هاست که مرده ام.                 

                  

                                

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 12:2 توسط حميد |

دیروز صبح که در واقع از دیشب بدلیل عود بیماری ریوی بابا بوسیله یک دستگاه آمبولانس او را به بیمارستان رساندیم و بستری کردیم. به طبع این کار و چون من تنها پسر خانه هستم شب را همراه بابا ماندم.(لازم به ذکر است که بلافاصله بعد از نوشتن این مطلب برای یک شب بیداری دیگه برخواهم گشت پیش بابا.) اتاقی که بابا در آن بستری است اتاقی است با ۶ بیمار که همه آن ها هم مشکل ریوی دارند. در بین آن ها ۲ نفر برایم خاطره انگیز بودند که در واقع عامل اصلی نوشتن این مطلب بودند با وجود همه خستگی و بی خوابی ام . یکی میانسال مردی بود که به نحوی باور نکردنی بی خواب است. یعنی مثلا در طول ۳ شبانه روز که می شود ۷۲ ساعت فقط نیم ساعت می خوابد. در کنار آن هر ۱۰ دقیقه یک نخ سیگار می گیراند (حتی در بیمارستان) و غذای اصلی اش چای است. مرد دیگر پیری بود روستایی از آن ها که هنوز رندی شهری بلد نشده اند و هنوز به خاطر فقط ۱ لیوان آب ، نیم ساعت دعایت می کنند. همچنین جالب ، علاقه این مرد بود به ساندیس و آبمیوه که هر ساعت در حدود ۳ آبمیوه می خورد. آنچه که انگیزه اصلی این نوشتار است خاهشی است که این مرد دیشب از من داشت. نشسته بودم کنار بابا که می شود روبروی همین مرد روستایی. صدایم کرد. رفتم کنارش به هوای این که آب می خواهد و یا چیزی دیگر. گفت : بشین و ۲ رکعت نماز بخون. شک کردم. گفتم شاید به سرش زده. گفتم : حاجی ۲ ساعت به اذان صبح مونده. (ساعت ۳ شب بود.) گفت :منظورم نماز شب است.!! مطمئن شدم حواسش سر جایش است. این بار به خودم شک کردم. روراست بگویم ۴-۳ سالی می شود نماز نخوانده ام. در همین حس و حال بودم که مرد گفت : برو وضو بگیر. من نیت می کنم تو بخوان.

دوزاری افتاد. مرد هوس نماز شب کرده و توانایی جسمی این اجازه را به او نمی دهد. تنها چاره ای که می ماند این است که یکی دیگر این کار را برایش انجام دهد و آن دیگری منم. 

وضو.نماز. دعاهای مرد در حین نماز من. 

برای آن مرد خوشحالم. چون آنقدر با پدیده ای به اسم خدا راحت است که مطمئن است شفایش را با آن نمازی که حتی خودش هم آن را نخوانده می گیرد. این میان فقط ۱ مساله عذابم می دهد :

                                 چرا من؟

تمام.

حاشیه: خوابم می آید. خسته ام.

حاشیه: امروز تولد مهرناز است. مبارکه. سرم شلوغه ولی دلیل نمی شه تولد یادم بره.

حاشیه: وبلاگ جدید مهرناز افتتاح شده گویا. اون هم مبارکه.     

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 21:14 توسط حميد |

جمعه گذشته شبکه ۳ رسانه ملی!! بالاخره بعد از مدت ها یک فیلم خوب نشون داد : دیوانه ای از قفس پرید. اون هم از نوع اورجینال یعنی همون فیلم قشنگ قدیمی و نه نسخه ایرانی (که عزت الله انتظامی هم توش بازی کرده) . اصلا قصد این رو ندارم که بحث فیلم شناسی و از این حرفها بکنم چون تخصص من نیست. ولی اون چیزی که به ذهنم رسیده اینه که ما ها (حداقل من خودم ) شده ایم شبیه مک مورفی و اون سرخپوست رییس . می خوام اینو بگم که یا ما رو به زور توی دیوونه خونه نگه می دارن و یا ما اگه احساس بزرگی کردیم باید خودمونو به دیوونگی و در حالت خوشبینانه به کر و لالی بزنیم تا باهامون کاری نداشته باشن. منظورم از دیوونه خونه همین کشوریه که داریم توش زندگی (زندگی؟؟) می کنیم. یکیمون به جرم مال خوری، اون یکی به جرم سیاسی، یکی به جرم نوشتن و .... توی این قفس به دیوونگی متهم می شیم تا اینقدر گلومونو جر بدیم تا مردم باورشون بشه که دیوونه ایم. و البته یک جرم بسیار بزرگ و نابخشودنی داریم : ما می فهمیم.ما فکر می کنیم.ما هستیم.

فرار از این قفس به نظر غیر ممکن میاد مگر اینکه یک منبع آب پیدا کنیم و اونو بزنیم به دیوار این قفس.

 

بقیه مطلب رو بعدا خواهم نوشت. فعلا.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 0:6 توسط حميد |

    گفت:

  این دریا مال منه. هیچ کس حق نداره اینجا ماهی گیری کنه.

   مردم خندیدند.

  ادامه داد:

  ـ هر کس دلش ماهی می خواد باید از من بخره.

  مردم باز خندیدند.

  مرد از اینکه مورد تمسخر قرار گرفته بود زد زیر گریه. در حالی که دریای نقاشی شده بر دیوار را در آغوش می کشید داد زد :

   چرا متوجه نیستین. جز من هیچ کس نمی تونه از این دریا ماهی بگیره.

                                                                                               " رسول یونان ، مینی مال ها "  

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 1:36 توسط حميد |

سلام به همه.

خیلی خوشحالم. از اینکه بالاخره بعد از مدت ها تونستم با کمک یکی از دوستام واسه خودم یه وبلاگ باز کنم. به همین دلیل اول از همه از دوست بسیار عزیزم مهرناز تشکر می کنم. بعد از اون این که بدون شک انگیزه برای نوشتن نخواهم داشت مگه اینکه بدونم کسانی هستند که هر از گاهی که وقت پیدا کردند بیان و سری به خط سوم بزنن.

امروز که افتتاحیه است می خوام این قضیه خط سوم رو توضیح بدم چون فکر می کنم برای شروع بد نیست :

از مهرناز خواهش کردم برام وبلاگ باز کنه .اون هم قبول کرد و گفت فقط ۱ اسم واسه وب انتخاب کن بقیش با من.من هم چون مدتیه که بدلیل خشکسالی های اخیر دکمه طبعم ! از کار افتاده از خود مهرناز کمک خواستم. نتیجه همفکری ما این اسم ها بودن :   حمید جیگر - حمید طناز - حمید طلا و .... !! که در نهایت این روند منجربه اسمی شدکه می بینین : "خط سوم" .خلاصه اینکه از همه خواهش می کنم منو تنها نذارین . من هم تا جایی که قلمم اجازه می ده سعی می کنم چیزایی بنویسم که قابلیت خوندن داشته باشن. قربون همتون.

                                                                          حمید  

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 1:53 توسط حميد |

من اولين خواننده ي وبلاگتم و ميدونم خيلي موفق خواهي شد...(مهرناز بانو)
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 1:11 توسط حميد |