تبليغاتX
خط سوم
تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 1:9 توسط حميد |

زمستان. برف.برف. دست خودم که نیست.وقتی هوا سرد میشه یادت میفتم.آخه وقتی دیدمت (بار اولو می گم ) خیلی سرد بود.بار آخری هم که باهم بودیم هوا سرد بود.یادته که کی بود: ۲۹ اسفند. یعنی روز قبل عید.  [تا حالا به کسی اینطوری عیدی داده بودی؟ ] برف رو که نگو. ساعت ۳ نصفه شب بود.کنار پنجره بودیم من و تو و هر دو خسته از کاری که باید فردا من تحویلش می دادم و تو اومده  بودی برای کمک. کنار پنجره بودیم من و تو و داشتیم بیرونو نگاه می کردیم. چه برفی بود. حتی اون دوچرخه سوار که داشت زیر برف می روند و با سیگار زیر برف حال می کرد یادمه. عجب برفی بود. کنار پنجره. من و تو بودیم و برف بود. چه برفی بود. هنوز که هنوزه اون برف رو سقف خاطراتم آب نشده. 

     تو بودی. من بودم. و برف بود. زمستان بود. و من بودم ، در آستانه فصلی سرد تر. 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:12 توسط حميد |

سلام. به نظر میاد که در حدود ۲ ماه ناقابل هیچ مطلبی ننوشتم و این باعث کلی اظهار ندامت برای منه! در این ۲ ماه اتفاقاتی افتاده که قابل نوشتن باشن ولی خب فعلا ترجیح میدم چیزی نگم.

داشتم خط سوم رو نگاه می کردم و به چشمم خورد که قول دادم مطالبی در مورد نوشتن بنویسم. قضیه از این قراره که یادم میاد از قول یه فیلسوف که اسمش یادم نیست خونده ام که " تفکر ، آن هنگام که از ساحت اندیشه بر زبان جاری می شود مقداری از خلوصش را از دست می دهد و آن هنگام که به نوشته در می آید مقدار بسیار زیادتری از محتوای خود را از دست می دهد." می خوام بگم که با وجود این قضیه من طور دیگه ای به نوشتن نگاه می کنم. تا حالا خیلی واسم پیش اومده که هوس نوشتن کنم (و فکر می کنم واسه خیلی ها پیش میاد ) درست همونطوری که مثلا هوس لواشک می کنم. دیدین آدم وقتی هوس لواشک می کنه آب دهنش راه میفته و تا این لواشک لعنتی رو نخوره راحت نمیشینه؟ برای من نوشتن یه همچین حالتی داره. در بی پناهی نوشته ام که با یک عالمه خستگی دارم می نویسم. حالا علتش رو گفتم. در تکمیل مطلب یه شعر از مرحوم فریدون مشیری یادم مونده که می نویسم. اسم شعر دست  و فقط ۲ جملش رو می نویسم .  شرف دست همین بس که نوشتن با اوست / خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .....   زیاد بوده مواقعی که بی هیچ دلیلی و بی هیچ ارتباط مطالب به یکدیگر نوشتم و بسیار پیش اومده در حالتی نوشتم که مطمئن بودم بعدا نمی تونم نوشته هامو بخونم مثلا توی ماشین ولی با این وجود نوشتم و اتفاقا همین کاغذهای سیاه شده بعدها تبدیل به خاطرات بسیار خوبی شدن.

خلاصه این که با این چیزهایی که اینجا نوشتم هم تا حدودی می خوام انگیزه خودمو از نوشتن بگم و هم هدف از راه اندازی خط سوم

منتظرم باشین.    

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 23:35 توسط حميد |