تبليغاتX
خط سوم

 مکان: جايی شبيه کافی­شاپ يا چيزی از اين دست با اين شرط که محل                          گذر و ديد ماموران خدمتگزار و مهربان نيروی انتظامی و اداره شريفه    

اماکن نباشد!!

صحنه شامل چند ميز و صندلی، پيشخوان و۲ مرد است که همان پيشخدمت و صاحب مغازه باشند.

در باز می­شود و ابتدا دختری و سپس پسری جوان وارد مغازه     می­شوند.از لباس­های خيسشان معلوم است که بيرون باران می­بارد. پيشخدمت جلو می­رود و با نهايت ادب و احترام­ مشتريان ­را به ­ميز شماره ۱ راهنمايی می­کند. پسر يکی از صندلی­ها را بيرون می­کشد و از دختر خواهش می­کند بنشيند. دختر نيز با لبخندی مليح خواهش پسر را قبول می­کند. هردو می­نشينند و منو را می­خواهند.

دختر ميز ۱(زير لب): عجب هوای مزخرفيه.

پسر ميز ۱:عزيزم چی ميل داری سفارش بدم؟

دختر ميز۱(متفکرانه): هوم­م­م­م.... عجب جای بی­کلاسی آوردی منو...
نمی­دونم خودت يه چيزی سفارش بده.

پسر ميز ۱: عزيزم واسه من فرقی نمی­کنه.هرچی تو دوست داشته باشی منم از همون می­خورم.

دختر ميز ۱(که به نظر می­رسد زياد احساس خوشايندی ندارد با اکراه انگشت روی يکی از اسامی موجود در ليست می­گذارد): من از اين می­خوام.

پسر ميز ۱(در حالی که سرش را خم کرده تا بتواند ليست را بخواند): اسمش چيه عزيزم؟

دختر ميز ۱: مگه سواد نداری؟خودت بخونش.

پسر ميز ۱: ok .می­رم سفارش بدم.

پسر ميز ۱بلند می­شود و تا رسيدن به پشت پيشخوان سعی در خواندن اسم انتخاب شده می­کند.

صاحب مغازه: خوش اومدين قربان. چه خدمتی از دستم برمياد؟

پسر ميز ۱: دو تا از اين می­خوام.

در همين حال در باز می­شود و دختری چادری با سرعت وارد مغازه
می­شود و پشت سر او پسری با ظاهری معمولی. پيشخدمت آن دو را به ميز شماره ۲ راهنمايی می­کند. دختر با سرعت به سمت ميز می­رود و صندلی را که پشتش به سمت پنجره است بيرون می­کشد و      می­نشيند. پسر نيزبه
آرامی می­آيدو روبروی او می­نشيند.در تمام اين مدت دختر مشغول جويدن انگشت اشاره دست چپش است.

پيشخدمت در حالی که از رفتار دختر ناراحت شده با کمی ترشرويی و لبخندی زورکی ليست را می­آورد و به پسر می­دهد. دختر چادرش را محکم می­کند، در حالی که مدام به راست و چپش نگاه می­کند؛ گويا می­ترسد کسی او را ببيند.

پسر ميز ۲: چرا اينقدر ورجه وورجه می­کنی؟ اعصابمو خرد کردی. يه روز ولنتاين رو زهرمارمون نکن.

دختر ميز ۲: باشه. باشه. حالا عصبانی نشو.چيکار کنم دست خودم نيست.به مامان گفتم دارم می­رم خونه دوستم. می­ترسم دير کنم مامان زنگ بزنه خونشون گندش در بياد. اصلا همش تقصير تواِ .

پسر ميز ۲: خب بابا. حالا تمومش کن. بعدا حرف می­زنيم. چی   می­خوری؟

دختر ميز ۲(که کمی چادرش عقب رفته در حالی که ناخنش را    می­جود): من.... کاپوچينو می­خورم. تو چی؟

پسر ميز ۲: من هم ....(ليست را از دختر می­گيرد) قهوه فرانسه. نه صبر کن ....(دختر ابتدا به ميز ۱ نگاه می­کند،سپس به پيشخوان و بعد به پنجره­های راست و چپ پشتش.) ...آره همون قهوه فرانسه.

پسر بلند می­شود و در حالی که به سمت پيشخوان می­رود زيرچشمی اهالی ميز ۱ را از نظر می­گذراند.

دختر ميز ۱: دختره رو ديدی؟

پسر ميز ۱: آره. چطور مگه؟

دختر ميز ۱: فيششش. ريختشو نيگا کن. با اون چادر مسخره­ش. تحفه.

پسر ميز ۱: ولشون کن بابا. بذار حالشونو بکنن. راستی چه خبرا؟ تولد سيمين چطور بود؟ خوش گذشت؟

دختر ميز ۱(که از اين يادآوری پسر خيلی خوشحال شده): نگو نگو که چقدر حال کرديم. بزن،برقص،بريز،بپاش. شب که رسيدم خونه پاهام حسابی ورم کرده بود، ازبس اون شب رقصيدم من...(صدايش را کمی پايين می­آورد) اول شب يه کم مست کرديم من ديگه نفهميدم کی به کيه. با هرکی از راه رسيد يه چرخی زدم.

پسر ميز ۱: پس جای من حسابی خالی بوده.

دختر ميز ۱(کمی فکر می­کند): آره تقريبا. البته می­دونی...می­بخشی اينو می­گما ...خوب شد نيومدی. اگه تو هم بودی من مجبور می­شدم فقط با تو باشم. ديگه اينقدر خوش نمی­گذشت. بعدشم...پسر خاله فرناز رو بگو...پسره چه تيکه هايی بهم مينداخت...همون لحظه اول که منو ديد اومد باهام دست داد و گفت سلام خانم خانما .....

در باز می­شود. نگاه ها به سمت در می­چرخد. ابتدا چتری داخل   می­آيد و بسته می­شود. سپس دختری جوان در حالی که دست پسری را در دست دارد وارد می­شوند. در دست پسر بسته بزرگی خودنمايی می­کند. دختر روسری را باز می­کند،موهايش را تکانی می­دهد و دوباره روسری را می­بندد. پسر دستی به موهايش می­کشد و عينکش را که بخار گرفته از چشم درمی­آورد. دختر منتظر راهنمايی پيشخدمت نمی­شود.دست پسر را می­گيرد و او را به سمت ميز شماره ۳ می­کشاند و با جملاتی کتابی در حالی که از چشمانش خنده می­بارد (با صدايی که تقريبا همه   می­شنوند) می­گويد:

سرورم. تا زمانی که عينک را بر چشمان مبارک قرار نداده­ايد بنده حقير راهنمای شما خواهم بود.

پسر دستی به موهای خيسش می­کشد، چشم­ها را می­بندد و دست دختر را می­گيرد. دختر صندلی بيرون می­کشد و پسر را می­نشاند. سپس در حالی که دکمه­های پالتو­اش را باز می­کند روی صندلی کنار پسر می­نشيند.

پسر ميز ۲(برگشته و سر جای خودش نشسته. سعی دارد دختر ۲ را که مجذوب دختر تازه­وارد شده متوجه خودش کند.): سفارش دادم. گفتم ما عجله داريم زودتر بيارن سفارش ما رو.

دختر ميز ۲(يکه­ای می­خورد و با لبخندی رويش را برمی­گرداند به سمت پسر): مرسی. دختره رو ديدی چه بانمکه.

پسر ميز ۲: آره جالبه.

دختر ميز ۱(که صحبتش توسط دختر ۳ قطع شده و از اين بابت ناراحت است): ديديشون؟ از اين آدمای لوس اصلا خوشم نمياد. نوبرشو آوردن. پسره رو ديدی چشماشو بسته بود؟ اَه اَه. (سرش را به سمت پيشخوان می­چرخاند) پس اين زهرماری رو کی ميارن کوفت کنيم؟

پسر ميز ۱: الان ميارن. خب داشتی می­گفتی.

دختر ميز ۱: اصلا ولش کن بعدا تعريف می­کنم واسُت. ولی بذار اينم بگم بعد. برگشتنی دير شده بود ديگه زنگ نزدم بابا بياد دنبالم. خودم عمدا يه جوری گفتم که بهرام هم بشنوه: حالا من چطوری برم خونه؟ بلافاصله بهرام اومد بهِم گفت: عزيزم نگران نباش من که نمردم. خودم می­رسونمت. منم تعارف تيکه پاره کردم که نه بابا زحمتتون ميشه و از اين حرفا. خلاصه منو رسون تا دم در خونه. توی راه   همه­ش از هيکلم تعريف می­کرد. می­گفت خيلی خوش­فرمه بدنم. ماشينش ۲۰۶ بود. مشکی. ماه. من هم موقع خداحافظی برای تشکر.... (در حالی که چشمکی حواله پسر می­کند ريز می­خندد)

پسر ميز ۱(در جواب چشمکی می­زند): چشم منو دور ديدی چيکار کردی ناقلا؟!!!

دختر ميز ۱(که سعی می­کند خجالت زده نشان بدهد): هيچی بابا. فقط يه بوس کوچولو. همه­ش ۲۰ دقيقه طول کشيد.!!

پسر ميز ۱(سعی می­کند ناراحت نشود): مطمئنی فقط يه بوس کوچولو بود؟ کار ديگه­ای نکردين؟

دختر ميز ۱: گير نده ديگه فريبرز. حالا من خواستم باهات روراست باشم تو داری سوءاستفاده می­کنی. مگه به من اطمينان نداری؟

پسر ميز ۱: ok عزيزم. ناراحت نشو. شوخی کردم. I love you

دختر ميز ۱(با عشوه): me too honey

دختر ميز ۲(با لحنی کودکانه): چی کادو گرفتی برام سعيد؟

پسر ميز ۲: اول بايد چشماتو ببندی.

دختر ميز ۲: اينجا بده. من خجالت می­کشم.

پسر ميز ۲: چيش بده؟ چشماتو ببند. زود باش مگه نمی­گفتی عجله داری؟

دختر ميز ۲ که يادش افتاده عجله دارد نگاهی به ساعت ديوار سمت راست می­اندازد و همراه با بستن چشمانش آهی می­کشد. پسر از جيب بغل کاپشنش بسته­ای بيرون می­آورد که شاخه گل سرخی با نوار چسب رويش چسبانده شده.

پسر ميز ۲: حالا می­تونی چشماتو باز کنی.

دختر ميز ۲(در حالی که چشمانش را باز می­کند): اوووو وُه. (مثل اينکه متوجه شده صدايش بلندتر از حد معمول بوده کمی خودش را روی صندلی عقب می­کشد و چادر را که روی شانه­هايش افتاده بود روی سرش می­کشد): اين چيه؟

پسر ميز ۲: حدس بزن.

دختر ميز ۲: بذار باز کنم.

بسته  را از روی ميز برمی­دارد و با عجله باز می­کند.شاخه گل همراه کاغذ کادو مچاله می­شود. يک روسری گلدار نمايان می­شود.

دختر ميز۲: چقدر قشنگه. دستت درد نکنه سعيد. خيلی زحمت کشيدی.

پسر ميز ۲: قابلی نداره. خواهش می­کنم.

دختر ميز ۲: حالا نوبت منه. چشماتو ببند.

پسر چشمانش را می­بندد. دختر از داخل کيفش بسته­ای بيرون     می­آورد که از شکلش معلوم است بايد کتاب باشد.

دختر ميز ۲: حالا چشماتو باز کن.

پسر چشمانش را باز می­کند و با خوشحالی بسته را باز می­کند. عنوان کتاب را
می­خواند:   مناجات     علی شريعتی !!

دختر ميز ۳ دستش را انداخته دور گردن پسر و با اشتياق در حالی که به چشمان پسر خيره شده مشغول گوش دادن است. پسر دارد از فيلمی که ديشب ديده تعريف می­کند.

پسر ميز ۳: البته فيلم مال پارساله. احتمالا ديديش؛ شب­های روشن. ديشب ديدم. خوب بود. ديدی؟

دختر ميز ۳: نه. تعريف کن.

پسر ميز ۳: جريان مربوط به يه استاد ادبياته که با يه دختر آشنا می­شه و ....

دختر ميز ۱: خب فريبرز خان. نمی­خوای کادوی ولنتاين منو بدی؟

پسر ميز ۱(با کف دست راست روی پيشانيش می­کوبد): پاک يادم رفته بود. از بس مشغول گوش کردن حرفای قشنگت بودم که کادو رو فراموش کردم. يه لحظه صبر کن برم از ماشين بيارم.

دختر ميز ۱: ok

پسر ميز ۱ خارج می­شود. در همين حال دختر از فرصت استفاده  می­کند و داخل کيفش رانگاه می­کند. ۲ بسته همشکل داخل کيفش به چشم می­خورند. روی يکی از آن­ها را می­خواند. بسته را داخل کيف می­گذارد و بسته ديگر را روی ميز. نفسی از روی راحتی می­کشد و تا آمدن پسر به پسر و دختر ميز ۳ نگاه می­کند. اهالی ميز ۳ مثل اين است که قصد سفارش دادن ندارند. چون بحث فيلم تمام شده و حالا دختر دارد پروژه جديد دانشگاهش را توضيح می­دهد.

پسر ميز ۱ با بسته­ای در دستش می­آيد. بسته، جعبه­ای باريک ودراز است. پسر می­نشيند و بسته را روی ميز می­گذارد. دختر به ابعاد کوچک جعبه نگاه می­کند و با نوک انگشت اشاره دست چپ که لاک سياهی به آن زده شده،جعبه را تکان می­دهد و احساس می­کند سبک است.

دختر ميز ۱(با عصبانيت): همه­ش همين؟ تو کِی می­خوای خساست رو کنار بذاری؟ ناسلامتی بابات حاجی بازاريه؛ تاجر فرشه. اصلا من می­رم.

پسر ميز ۱(که دست و پايش را گم کرده شروع به خواهش و تمنا می­کند): آخه عزيزم تو که هنوز توی جعبه رو نديدی. حداقل بازش کن. ناقابل ۳۵۰۰۰۰ تومن بی­صاحب رو بالاش دادم.

بالاخره دختر راضی می­شود و با اکراه جعبه را باز می­کند. دستبند طلا از داخل جعبه برق می­زند؛ مثل چشم­های دختر.

دختر ميز ۱(که سعی می­کند خود را ذوق­زده نشان ندهد با لحنی ملايمتر): مرسی عزيزم. البته زحمت کشيدی. من هم فقط به خاطرتو اينو قبول می­کنم. اگه کس ديگه­ای بود غير ممکن بود قبول کنم.

پسر که گل از گلش شکفته بر دست دختر بوسه­ای می­زند و تشکر می­کند. دختر با شور و هيجان زياد بسته خودش را جلو می­کشد.

دختر ميز ۱: اينم من برای تو گرفتم. خيلی دنبالش گشتم تا مارک اورجينالشو پيدا کنم!! تقديم به you  .

پسر بسته را باز می­کند. يک شيشه ادوکلن Best خودنمايی می­کند. پسر شيشه را برمی­دارد.درش را باز می­کند و بو می­کند.

پسر ميز ۱: به­به عجب بويی!! تا حالا ادوکلن به اين خوشبويی نزدم. مرسی عزيزم. اميدوارم بتونم جبران کنم.

دختر با غرور سر تکان می­دهد و زير لب بطوری که پسر نشنود   می­گويد: من هم اميدوارم.

دختر ميز ۱: خب ديگه کم­کم بريم. (رو به پيشخوان) صورتحساب لطفا.

پيشخدمت صورتحساب را می­آورد. دختر آن را می­گيرد. نگاهی  می­اندازد و به پسر می­دهد: عزيزم برو حساب کن.

در همين حال پسر ميز ۲ کنار صندوق مشغول پرداخت صورتحساب است. ميز ۲ زودتر خالی می­شود.دختر و پسر با فاصله از هم از مغازه خارج می­شوند و با همان فاصله منتظر تاکسی می­شوند. باران شديدتر شده است.

پسر ميز ۱(قبل از خارج شدن): عزيزم می­ری خونه؟

دختر ميز ۱: نه. همين دور و بر کار دارم. تو برو.

پسر ميز ۱: آخه بارون خيلی تنده. بيا برسونمت.

دختر ميز ۱: گفتم که کار دارم. اصرار نکن.

بالاخره پسر می­رود. دختر به ساعت روی ديوار نگاه می­کند و روی يکی از صندلی­های کنار پنجره می­نشيند.

پسر و دختر ميز۳ همچنان دارند صحبت می­کنند و می­خندند. پيشخدمت جلو می­رود و می­پرسد: چی ميل دارين براتون بيارم. پسر و دختر که تازه متوجه حضور پيشخدمت شده­اند به همديگر خيره می­شوند براتون بيارم. پسر و دختر که تازه متوجه حضور پيشخدمت شده­اند به همديگر خيره می­شوند؛مثل اينکه دارند مشورت می­کنند. لحظه­ای بعد هر دو همزمان می­گويند: يک قوری چای. و می­خندند. پيشخدمت که اصلا احساس خوبی ندارد با غرولندی زير لبش    می­رود.

پسر ميز ۳: موافقی ولنتاين رو شروع کنيم؟

دختر ميز ۳: موافقم. اول من.

دست می­برد داخل کيف. بسته­ای استوانه مانند، کادو شده را روی ميز می­گذارد. پسر با کنجکاوی مشغول باز کردن می­شود. کاغذ کادو بدون هيچ صدمه­ای باز می­شود؛ ليوانی دسته­دار با طرح برگ زيتون روی آن. مخصوص آدم­های چاي­خور حرفه­ای.!

پسر ميز ۳: حالا من.

بسته بزرگی روی ميز گذاشته می­شود. کاغذ کادو با ظرافت و حوصله باز می­شود. يک عروسک به شکل گوسفند،قهوه­ای رنگ، ابتدا روی ميز می­نشيند و سپس در آغوش دختر جای می­گيرد و غرق بوسه  می­شود. هر دو می­خندند.

چای آماده است. می­خورند. حساب می­کنند. چتر را باز می­کنند و خارج می­شوند. لحظه­ای جلوی در می­ايستند. پسر در گوش دختر چيزی می­گويد. چتر بسته می­شود. دست­ها به هم قفل می­شود و  می­روند.

دختر ميز۱ به ساعت نگاه می­کند. بلند می­شود. آينه­ای از جيبش در
می­آورد و چهره­اش را کنترل می­کند. از مغازه بيرون می­رود و از خيابان رد مي­شود. کمی منتظر می­ماند. ماشينی جلويش ترمز می­کند و او سوار می­شود. يک ۲۰۶ مشکی.   

  

 

       

  

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 17:18 توسط حميد |

        شب در چشمان من است ؛

                   به سياهی چشم هايم نگاه کن.

        روز در چشمان من است ؛

                          به سفيدی چشم هايم نگاه کن.

        شب و روز در چشمان من است ؛

                                      به چشم هاي من نگاه کن.   

         

                                                      پلک اگر فرو بندم         

                                               جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.                    

                                  

                                                                               « حسين پناهی »

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 2:15 توسط حميد |

ديروز برف باريد. برفی ناگهانی و غافلگير کننده. همه مان در خيابان مانديم.

                                                      داخل ماشين؛ اما زمين گير.

  ليز می خورديم؛ اما با ماشين. پياده ها اما محکمتر قدم برمی داشتند.

                                                     کنترل 2 پا از 4 پا راحت تر است.   

                  همه, سفيد شديم؛ رنگ برف.

                  پياده ها شدند آدم برفی و سواره ها _ اگر بشود گفت _ شدند ماشين برفی.

 از پياده ها فقط کلاه و شال ديده می شد و يا کاپشنی که تا جلوی بينی را می پوشاند.

                   فقط چشم ديده می شد؛

                                    زيبا ها زيبا تر. زشت ها زشت تر.    

 من چشمم به برف بود که روی شيشه می افتاد و چشم هايم را می پوشاند. فقط برف. 

         ....... نازنين. عشقِ تو برفی بود ناگهانی و غافلگير کننده.         

                                                            زمين گيرم کرد.

                                                            و چشم هايم را پوشاند. فقط برف.  

                      تنها گرمای نگاهت خواهد توانست اين برف را آب کند.            

 

                                                                                        ۱۳۸۴/۱۱/۲

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 0:3 توسط حميد |

 ديروز با بچه ها نشسته بوديم گرم صحبت. ع به ی گفت: «وبلاگ حميد رو خوندی؟ آخرين مطلبش رو.» (الاغ پر منظورش بود) ی گفت: نه. چطور مگه؟ ع گفت: «ديوونه شده اين حميد! (رو به من) آخه احمق آدم توی اين مملکت سياسی می نويسه؟ مگه نديدی فلانی و فلانی و بقيه چه بلايی سرشون اومد؟ تو که ديگه جای خود داری.....

    آقايون ! خانم ها !   

 من دوست ندارم سياسی بنويسم. از سياست متنفرم. از برنامه اخبار صدا و سيما و هر شبکه ديگه ای متنفرم. يادمه وقتی کوچيک بودم و مثلا شبکه يک فيلم نشون می داد , وسط فيلم يهو بابا شبکه رو عوض می کرد تا اخبار ببينه. از اون موقع از اخبار متنفر شدم. ولی دست خودم نيست. تنها انگيزه مطلب الاغ پر روز چهلم خبرنگاران C-130 بود. تلويزيون داشت بعضی از اونا رو نشون می داد: فلانی رفت و بچه تازه به دنيا اومده اش رو نديد ؛ کی فکر می کرد روز چهلم فلانی با سالگرد ازدواجش يک روز باشه؟ و احمد و علی و منوچهر و ... . هر کدوم به نحوی.

 نتونستم. دست خودم نبود. گريه ام رو نتونستم کنترل کنم. وقتی دستمال جوابگوی پاک کردن اشک نباشه ناچار بايد پناه ببرم به خودکار و کاغذ. و نوشتم. تنها چيزی که اذيتم کرد اين بود که ناخودآگاه چيزهايی که نوشتم طنز از آب دراومد. اصلا نمی خواستم اينطوری بشه ولی اونم دست خودم نبود.

       بنابراين برای هميشه می گم:

            من از سياست متنفرم. از اخبار متنفرم. و اگه روزی دوباره مطلبی نوشتم که

            بوی سياست بده از الان می گم که من بی تقصيرم. مجبور شدم. شرايط اينجوری

            ايجاب کرده. اختيار دستم رو روی قلم و کاغذ ندارم.

                                                               من سياسی نيستم. من از اخبار متنفرم.  

                                                                                  

                                                            ۱۳۸۴/۱۱/۱                                       

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 23:53 توسط حميد |