تبليغاتX
خط سوم

امروز روز بسیار خوبی بود. هوای صاف ، باد ملایم و يه روز بسيار

 

خوب. به قول عليرضا آدم هوس جفت گيری می­کنه تو همچين هوايی!!

 

امروز روز بسيار خوبی بود. دو سه تا مقاله خوندم بعد از مدت ها و یه

 

مطلب خوب برای پايان نامه ام دادم برای تايپ. برای فردا رساله ام

 

آماده است تا چهارشنبه تحويل استاد راهنمام بدم.

 

امروز روز بسيار خوبی بود. راستش صبح تا ساعت یازده خوابيده

 

بودم. بعد از بيدار شدن صبحونه خوبی خوردم و چند ليوان چای پشت

 

سر هم. خيلی چسبيد.

 

امروز روز بسيار خوبی بود. امروز بابا به طور معجزه آسايی اخبار

 

نگاه نکرد. در نتيجه من هم مجبور نشدم صدای موسيقی رو ببرم بالا تا

 

صدای تلويزيون رو نشنوم.

 

امروز روز بسيار خوبی بود. آخه طرف های عصر .... نه. این یکی

 

رو ولش کن. عاشقانه است.

 

 

 

امروز روز بسيار خوبی بود.

 

 بهترين روز برای خودکشی.   

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:50 توسط حميد |

  از بام تمام خانه هامان

              لک لک پر می زند

  که از دل سیاستمداران

                لک ، پر نمی زند.

  کم کم ، آب می شوم

            که چشم های کودکان گرسنه

                کم آب ، می شود.

  دل مادر، ریزریز می شود

             که وعده غذای کودکش در این روزگار تلخ

      هر روز بیشتر از روز پیش

                        ریز می شود.

 

    

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 20:10 توسط حميد |

به آفتاب قسمشان دادم ، باورم نکردند.

 به باران سوگند خوردم - باورم نکردند.

 به باد و خاک سوگند یاد کردم ...باورم نکردند.

آن ها را به بلندی اورست قسم دادم  - به شوری بحرالمیت -

 به وسعت اقیانوس آرام - به درازای نیل - به قداست رود گنگ -

 به اخگرهای فوجی و حتی به اوهام مثلث برمودا...

  باورم نکردند.

 به خود گفتم باید آشنایان را قسم دهم :

 آن ها را به کودکان آفریقا - به مادران

فرزند از دست داده فلسطین و اسرائیل -

 به دانشجویان زندانی - به سیل زدگان

 چین و امریکا - به زلزله زدگان بم و

 لرستان و بوئین زهرا -

به همه مردگان و زندگان به همه انسان ها قسمشان دادم...

 باورم نکردند.

 به خداوند سوگند خوردم...

باورم نکردند.

 آن ها هیچکس را باور نکردند. آن ها بمب ساختند.

 آن ها تفنگ ساختند. آن ها کودکانمان را کشتند.

 آن ها مادرانمان را کشتند. آن ها پدران و برادرانمان

 را کشتند. آن ها کشتند و ویران کردند. آن ها می کشند

 و ویران می کنند. و من همچنان سوگند خوردم به تمام

 درخت ها و دریاها و آفتاب و زمین و خدا :

 همدیگر را دوست بداریم . انسان را. عشق بورزیم.

             و باورم نکردند.     

 

 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 23:32 توسط حميد |

   از خانه که می آیی

                 یک دستمال سفید

                 پاکتی سیگار

                گزینه شعر فروغ

                و تحملی طولانی بیاور.

  احتمال گریستن ما بسیار است.

                                                                سید علی صالحی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 3:4 توسط حميد |

چای تازه دم لاهیجان

مانده میان من و تو اما

هیچ یک

چشم برنمی داریم از چشم هم.

بخار چای چهره ات را خیس کرده

به مانند جاده دیلمان

تصویر چهره ات در استکان افتاده 

                  می نوشمت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 0:2 توسط حميد |

« آنان که سنگ می زنند

سخن گفتن برایشان دشوار است

و آنان که سخن می گویند

نیازی به سنگ ندارند

سنگ باید خورد

و سخن باید گفت.»

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 23:58 توسط حميد |

 خيابانی خلوت. تعداد ماشين­ها را می­توان شمرد. آن سر خيابان پيداست. آسمان رنگ عجيبی دارد. پياده رو ها شلوغ است. شک برم داشته که نکند مرده­ام و خودم خبر ندارم. تصور کن هيچ جای آشنايی نمی­بينی. حتی شخص آشنايی هم به چشمم نمی­خورد. انگار آدم­ها هم فرق کرده­اند. همه­شان به سرعت از کنارم رد می­شوند. احساس می­کنم بدجوری نگاهم می­کنند. نمی­دانم چرا بعضی­هاشان داد می­زنند. بوی بدی به بينی­ام  می­خورد. شبيه بوی سوختگی ست؛ سوختن کاغذ. کم­کم به تعداد آدم­ها اضافه می­شود. همينطور که از کنارم رد می­شوند به من تنه می­زنند. به اولی اعتراض می­کنم و دومی با شدت بيشتری اين کار را تکرار می­کند. اعتراض فايده ندارد. کم­کم صداها زياد می­شود. صداهای مبهمی می­شنوم و به دنبال آن جمله­های پی­درپی «بگيرش»،«نذار فرار کنه»،«پدر سگ داری فحش ميدی؟»،«وضعيت بحرانيه» و .... دود بلند می­شود. آتش روشن کرده­اند. تا حالا اين همه موتورسيکلت نديده بودم. صدايشان آزارم می­دهد و دودشان خفه­ام می­کند. دلم می­خواهد فرار کنم ولی اطرافم را گرفته­اند. از همه طرف احاطه­ام می­کنند. می­گويم: من که با شما کاری ندارم. من با هيچ کس کاری ندارم. من هيچوقت داد نمی­زنم. من به کسی فحش  نمی­دم ...  می­خندند. من متعجب نگاهشان می­کنم. حرف خنده­داری نزده­ام. نزديکتر می­آيند. صدای نفس­هايشان را می­شنوم. دهانشان بوی بدی می­دهد. دستی را می­بينم که از پشت سر يکی از آن­ها بيرون می­آيد. ديگر چيزی نمی­بينم.

صدايی بلند می­شود. کودکی از خواب ناز می­پرد. خواب کودکان آشفته خواهد شد.       

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 0:47 توسط حميد |