تبليغاتX
خط سوم

اتاقي تاريك. بي هيچ در يا پنجره اي. سياه سياه. مردي درون اتاق نشسته است. به ديواري تكيه داده و
 زانو هايش را زير چانه اش گرفته است. كمي جابجا
مي شود. پاهايش را به نوبت دراز مي كند و دست هايش به جستجوي محتويات جيبش حركت مي كنند. تنها سيگار و قوطي كبريتي پيدا مي شود. سيگار را روي لب مي گذارد و كبريت
مي كشد.

كبريت شعله مي كشد و مرد به رقص شعله و دود و تاريكي خيره مي شود.... نگاهش از روي شعله جَستي مي زند و در تاريكي مطلق فرو مي رود....

 - مامان...مامان...(باگريه) مي­بيني ع چيكار مي كنه. ماشين منو گرفته بهم پس نمي ده.

 - اَاَه...چه مرگته بچه. نمي بيني داريم با خاله ات صحبت مي كنيم.

 - ع ماشين منو گرفته بهم پس نمي ده.

 - مي خواستي ماشينتو نشونش ندي. برو اتاقت باهم بازي كنين بچه هاي خوبي باشين. (رويش را به سمت مخاطب بزرگسال   برمي گرداند) آره داشتم مي گفتم. من يه سرويس جواهر درست و حسابي ندارم تو مهموني استفاده كنم. آدم خجالت مي كشه به خدا. اون روز تو خونه ...اينا بوديم يادته؟ خانم... چه گردنبندي انداخته بود گردنش...

 - مامان...مامان...

       .

       .

       .

 آخ... مرد فريادي مي كشد. شعله كبريت به انگشتش رسيده. كبريت سوخته را زمين مي اندازد و انگشتان سوخته را در هوا تكان      مي دهد. اتاق دوباره در تاريكي فرو مي رود. كبريت ديگري      مي كشد. سرش را به سمت شعله خم مي كند تا سيگار را روشن كند. دوباره شعله،چشمانش را به خود مي كشد...

 - هي بچه برو جلو كلاس خودتون قدم بزن. اينجا كلاس ماست.

 - بچه خودتي. دارم مي رم آب بخورم. به تو چه؟

 - به من مي گي بچه. الان نشونت مي دم...

 - اينجا چه خبره. بياين كنار ببينم. از هم جدا بشين.

 - آقا اجازه اول اين شروع كرد.

 - دروغ مي گه آقا. من داشتم مي رفتم آب بخورم اين به من گفت بچه...

 - بسه ديگه. مال كدوم كلاسي؟

 - دوم هفت آقا.

 - خجالت نمي كشي بااين سن و سالت؟نمي تونستي صبر كني يه ساعت بعد آب بخوري. ناسلامتي سيزده سالته. حالا برو كلاست. سريع. تو هم برو كلاست آقاي ...(زير لب)حيف كه باباي ديوثت رييس ناحيه است. وگرنه يه گردن كلفتي بهت نشون مي دادم اون سرش ناپيدا...

     .

     .

     .

كبريت به تَه نرسيده خاموش شده. سيگار بين لبهايش خيس شده و مزه بدي مي دهد. سيگار را در دست مي گيرد و تف مي كند.با زبان دور لبهارا ليس مي زند و دوباره سيگار را لاي  لب ها        مي گذارد. كبريت مي كشد...

-       حالا نوبت تواِ.

دختر بغل دستش نشسته و جلوي ديد مادرش نيست. پاي چپش را كشيده روي زانوي پسر.

-       اينم آس دل. ده خشت رو من بردم.(در حالي كه زير چشمي مادر را در نظر دارد زير لب فحشي نثار دختر مي كند) آخه پدرسگ اينجا چرا. من توي اين وضعيت چيكار كنم. حداقل صبر مي كردي واسه وقتي كه تنهاييم.

 پاي دختر جلوتر مي رود. پسر گرمش شده و سعي دارد خودش را جلوي مادرش طبيعي نشان دهد.

  مادر دختر: ش پاشو بيا بريم. دير وقته...ببخشين مزاحم شديم.آره ديگه برم شام درست كنم.

دختر خودش را جمع وجور مي كند و بلند مي شود. پسر به همان حالت نشسته خداحافظي مي كند....

     .

     .

     .

كبريت نيم­سوخته بر زمين مي افتد و جايش را به ديگري مي دهد...

 - دكتر حال بابا چطوره؟ خوب مي شه؟

 - پدرت چند سالشه؟

 - پنجاه و شش.

 - خودت چي؟

 - بيست و دو.

 - ببين راستش اينه كه در بدن انسان ريه تنها عضوي است كه قابليت ترميم نداره. پدرت هشتاد درصد ريه­اش تخريب شده. بعد از اين هم بايد بطور مداوم از اكسيژن استفاده كنه. حالش از اين كه هست بهتر نميشه. فقط بايد سعي كنين بدتر از اين نشه. سرما براش ضرر داره.ترش و شور و چربي و حبوبات و...

     .

     .

     .

كبريتي ديگر...

 - سلام الف.

 - سلام. خوبي؟

 - مرسي. شما خوبي؟

 - خوبم. راستي يه خبر داغ داغ برات دارم.

 - چيه؟ باز كسي ازدواج كرده از بچه ها؟

 - تو از كجا فهميدي بدجنس؟

 - ما اينيم ديگه.حالا كيه طرف؟

 - از ورودي ماست. كي باشه خوبه؟

 - هوم...صبر كن ببينم. س،ه ؟

 - نع.

 - س،پ هم كه قبلا يه بار ازدواج كرده واسه هفت پشتش بسه.

 - تو جريان اونو از كجا مي دوني؟

 - حالا... م،ش ؟

 - نُچ.

 - ديگه كسي يادم نمياد.

 - مگه دختر به اين گندگي برگ چغندرم وايستادم جلوت. اونوقت مي گي كسي يادم نمياد.

 - شوخي نكن الف حوصله ندارم.

 - شوخي چيه؟ مگه من باهات شوخي دارم جناب آقاي م .

 - .....

 - ديدي نتونستي حدس بزني.

 - .....

 - خب من ديگه برم. كلاس دارم.

 - .....

 - كاري نداري؟ خداحافظ.

 - .....

     .

     .

     .

كبريت و آتشي ديگر. نگاهي ديگر....

 - گفتم كه من اينجا چيزي نديدم پدر.

 - من خودم همينجا گذاشته بودم روي ميز. تو كوري نمي بيني.

 - روي ميز رو گشتم نبود. زمين رو هم جارو كردم چيزي پيدا نكردم.

 - خفه شو اون سطل زباله رو بيار خودم بگردم...

 - (با لكنت) ... من حالم خرابه...

 - چي داري زِر مي زني؟ .... چي شد؟ چرا اينجوري شدي؟ (با فرياد) آقاي ن زنگ بزن آمبولانس بياد. ح افتاده زمين داره
مي لرزه...

     .

     .

     .

نگاهي ديگر به عمق تاريكي مي خزد....

 - بابا تو ديگه چه خري هستی؟ جماعت همشون دارن دنبال آهنگهاي جديد شادمهر و منصور مي گردن تو هنوز نشستي داري اندك اندك شهرام ناظري رو گوش مي دي. چي مي گه آخه اين؟ آي امان امان امان...

 - خب هر كي يه سليقه اي داره. من از اين خوشم مياد. احساس آرامش مي كنم. تو چرا ناراحتي؟

 - يه كم پيشرفته تر فكركن الاغ. اَه بابا اصلا تو آدم نمي شي. به من چه... امان امان....

     .

     .

     .

كبريت. سيگار. بالاخره سيگار روشن مي شود. در تاريكي فقط آتش سيگار خودنمايي مي كند. مرد به دود سيگار خيره مي شود و به فكر فرو مي رود....

 - سلام الف.

 - سلام. خوبي؟

 - مرسي. مي تونم چند لحظه وقتتو بگيرم؟

 - خواهش مي كنم.

 - راستش...نمي دونم چطور بايد بگم...واقعيتش... من... مي خواستم...

 - مثل اينكه خيلي سخته گفتنش.

 - آره. راستش من... من... مي خواستم... از شما تقاضاي ازدواج كنم.

 - از من؟

 - بله.

 - فكر مي كنم من بايد در رفتارم با شما تجديد نظر كنم.

 - نه. اين تقاضاي من ربطي به نحوه رفتار شما نداره. من خيلي فكر كردم و ....

 - نه. متاسفم. من كلاس دارم بايد برم. كاري ندارين؟

 - .....

 - خداحافظ.

     .....

   

 

        

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 16:47 توسط حميد |

ساده است نوازش سگي ولگرد

شاهد آن بودن كه چگونه زير غلتكي مي­رود

و گفتن كه سگ من نبود.

ساده است ستايش گلي

چيدنش و از ياد بردن

كه گلدان را آب بايد داد.

ساده است بهره جويي از انساني

دوست داشتنش بي احساس عشقي

او را به خود وانهادن و گفتن

كه ديگر نمي شناسمش.

ساده است لغزش هاي خود را شناختن

با ديگران زيستن به حساب ايشان

و گفتن كه من اينچنيم.

ساده است كه چگونه مي زيي.

باري زيستن سخت ساده است

و پيچيده نيز هم.

از مجموعه چيدن سپيده دم

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 16:18 توسط حميد |

و رسالت من اين خواهد بود

 تا دو استكان چاي داغ را

از ميان دويست جنگ خونين

 به سلامت بگذرانم

 تا آنها را در شبي باراني

با خداي خويش

چشم در چشم هم

 نوش كنيم.

                                    با چند روز تاخير براي حسين پناهي عزيز

                                     كه 14 امرداد سالمرگش بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 14:27 توسط حميد |

آي خدايان جنگ

آي پادشاهان خون و خاك و خمپاره و خشم

با شمايم اي  قهرمانان فتح خونين خانه­ها و خيابان ها

بكشيد

همه را

به هيچ كس رحم نكنيد

حتي به كودكان و زنان

به مادران و فرزندان در شكمشان

به هيچ كس

ويران كنيد اي خدايگان جنگاوري

همه جا را

حتي كودكستان ها را و مدرسه ها را

نفرتتان از انسان روزافزون باد

خشمتان هر لحظه آتشين تر باد

اسباب­بازي هاي كودكان را فراموش نكنيد

آن ها را بشكنيد

توپ­هاي پلاستيكي كودكان را پاره كنيد

يا به گلوله­اي سوراخش كنيد

به همراه كودكي كه آن را در آغوش فشرده است

فقط ....

فقط ....

فقط يك چيز را فراموش نكنيد

تنها يك جمله...

شما خودتان نيز روزي كودكي بوديد.

شما خودتان نيز كودكاني داريد.

فقط همين.

متشكرم. 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:28 توسط حميد |