تبليغاتX
خط سوم

 

 

سال‌هاست
نان‌خشکی‌ها
از محله‌ی ما نمی‌گذرند
زيرا از نانِ خالیِ اين همه سفره
چيزی برای پرندگان حتی
باقی نمی‌ماند،
فقط می‌ماند بعضی شب‌ها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمی‌گردد.

هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمی‌گردد
من می‌فهمم
پنهانی دارد با خودش چه می‌گويد،
همه چيز ... همه چيز گران شده است
قند، چای، نان، چراغ، چه کنم، زهرمار ...
همه چيز گران شده است.

و من هر شب آرزو می‌کنم
ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز
هنوز ماهیِ سياهِ کوچولو
به دريا نرسيده بود.
و من هر شب خواب می‌بينم
دست‌هايم دارند بزرگ می‌شوند:
خشت، کوره، آجر
سنگ، بيجه، محمد!
زورم به هيچ‌کدام نمی‌رسد
آجرِ همه‌ی برج‌های جهان
از خواب و خاکسترِ من است
زورم به هيچ‌کدام نمی‌رسد
راهِ کوره‌پزخانه دور است
من بايد بزرگ شوم
من مجبورم بزرگ شوم.
ما حق نداريم گرسنه شويم
ما حق نداريم حرف بزنيم
ما حق نداريم سرما بخوريم
ما نان نداريم
خانه نداريم
پناه نداريم
شناسنامه نداريم
شب نداريم
روز نداريم
رويا نداريم.
اينجا
ما هرچه داشته فروخته‌ايم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف می‌گويد
اسمم شرف است
پسرِ زارعبدالله
از پياده‌های پاک‌دشتِ ورامين‌ام
از پياده‌های پاک‌دشتِ بَم، باميان، کرج، کوفه، آسيا!
و ما حق نداريم بميريم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گريه گران است
ما اشتباه به دنيا آمده‌ايم
دنيا
جای دزدانِ بی‌شرفی‌ست
که پرندگان را برای مُردن
از قفس آزاد می‌کنند.

 سيد علي صالحي

سپاس از دوست عزيزم علي خيابانيان

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:29 توسط حميد |