تبليغاتX
خط سوم

محض اطلاع همه دوستانم كه جديدا و قديما از من خواسته اند به جاي و در كنار مطالبي كه از بزرگان قوم فرهنگ و ادب در وبلاگم مي آورم از خودم نيز نوشته اي داشته باشم عرض مي كنم كه تمامي نوشته هايي كه در ابتدا يا انتهاي آن ها اسم نويسنده نيامده است (مانند همين نوشته اي كه حالا داريد مي خوانيد) از بنده حقير است و هنوز گمان نمي كنم براي نوشتن مطلبي در وبلاگ خودم بايد اسم خودم را هم به عنوان نويسنده ذكر كنم. !!! 

فعلا.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 1:4 توسط حميد

نذر كرده ام

 

باران اگر ببارد

 

چترم را ببندم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 0:56 توسط حميد |

هوس اخوان كردم. نوار درخت معرفتش دم دست بود. گذاشتم داخل ضبط صوت و نشستم. صدايش مثل هميشه مرا گرفت. غرق شدم در فضاي شعرهايي كه بسياري از آن­ها برايم خاطره اي دارد ؛ ما چون دو دريچه روبروي هم... لحظه ديدار نزديك است... سلامت را نمي­خواهند پاسخ گفت... قاصدك هان چه خبر آوردي... باغ بي برگي خنده­اش خونيست اشك آميز... غرق صدايش شده ام كه به شعر تخته سنگ
 مي­رسد. شعري كه مانند مزرعه حيوانات جورج اورول به بهترين شكلي شرايط جامعه را بيان مي­كند.

                      

فتاده تخته سنگ آن­سوي­تر انگار كوهي بود

و ما اين سو نشسته خسته انبوهي

زن و مرد و جوان و پير

همه با يكدگر پيوسته

ليك از پاي

و با زنجير

اگر دل مي­كشيدت سوي دلخواهي

به سويش مي­توانستي خزيدن

ليك تا آنجا كه رخصت بود

تا زنجير.

ندايي بود در روياي خوف و خستگي­ها مان

و يا آوايي از جايي

كجا؟ هرگز نپرسيديم

چنين مي­گفت :

فتاده تخته سنگ آن سوي وز پيشينيان پيري

بر او رازي نوشته است

هركس طاق هركس جفت.

چنين مي­گفت چندين بار صدا آنگاه

چون موجي كه بگريزد ز خود

در خامشي مي­خفت.

و ما چيزي نمي­گفتيم

و ما تا مدتي چيزي نمي­گفتيم

پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي

گروهي شك و پرسش ايستاده بود

و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي

و حتي در نگه مان نيز خاموشي

و تخته سنگ آن سوي اوفتاده بود.

شبي كه لعنت از مهتاب مي­باريد

و پاها مان ورم مي­كرد و مي­خاريد

يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود

لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:

بايد رفت...

و ما با خستگي گفتيم:

لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز؛ بايد رفت؟

و رفتيم و

خزان رفتيم

تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود

يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود بالا رفت

آنگه خواند:

كسي راز مرا داند

كه از اين رو به آن رويم بگرداند.

و ما با لذتي بيگانه

اين راز غبار آلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي­كرديم

و شب شطّ جليلي بود؛ پر مهتاب.

هلا يك... دو... سه ...

ديگر بار

عرق ريزان ، عزا ، دشنام

گاهي گريه هم كرديم.

هلا يك... دو... سه...

زينسان بارها بسيار...

چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي.

و ما با آشناتر لذتي هم خسته هم خوشحال

ز شوق و شور مالامال.

يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود

به جهد ما درودي گفت و بالا رفت

خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند

و ما بي­تاب

لبش را با زبان تر كرد

ما نيز آنچنان كرديم ...

و ساكت ماند

نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند

دوباره خواند

خيره ماند

پنداري زبانش مُرد

نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ...

ما خروشيديم: بخوان

او همچنان خاموش ...

براي ما بخوان

خيره به ما ساكت نگاهي كرد

پس از لَختي

دستنايي كه زنجيرش صدا مي­كرد

فرود آمد

گرفتيمش كه پنداري كه مي­افتاد

- چه خواندي هان؟

مكيد آب دهانش را و گفت آرام:

- نوشته بود همان

كسي راز مرا داند

كه از اين رو به آن رويم بگرداند.

نشستيم و

به مهتاب و شب روشن نگه كرديم

و شب شطّ عليلي بود.

 

 

 

 

 

 

 

               

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 9:38 توسط حميد |

ميرزا كاتب السلطنه چنين روايت مي نمايد كه اين روزها كه مملكت

 

 دچار وفور رزق گرديده ديروز وزير الوزراء دستور فرمودند به اطلاع

 

رعاياي ممالك محروسه برسد كه از اين پس هرچه تعداد نفوس

 

مملكت بيشتر باشد، به نفعمان است در حرب با زناديق و كفار. و هر

 

خانه اي كه تعداد نفوسش بيشتر باشد در اكتساب پول فروش نفت

 

مملكت سهم بيشتري خواهد داشت و رعايا مخصوصا عناصر

 

ذكورشان آنچنان اظهار شعف نمودند از استماع اين خبر كه جملگي

 

دو ركعت نماز شكر به جاي آوردند از براي سلامتي جان مبارك

 

سلطان و وزير الوزراء و پس از نماز حجره ها و دكان ها را به مدت

 

چهار روز تعطيل نموده و به سوي خانه هايشان شتافتند از براي

 

تجديد ديدار با ضعيفه هاي خويش.     

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 12:46 توسط حميد |

عيادت

 

مرگ

از پنجره بسته به من مي نگرد

زندگي از دم در

قصد رفتن دارد

 

روحم از سقف گذر خواهد كرد

در شبي تيره و سرد

تخت، حس خواهد كرد

كه سبك تر شده است

 

در تنم خرچنگي است

كه مرا مي كاود

خوب مي دانم من

كه تهي خواهم شد

و فرو خواهم ريخت

 

توده زشت كريهي شده ام

بچه هايم از من مي ترسند

آشنايانم نيز

به ملاقات پرستار جوان مي آيند.!

 

عمران صلاحي هم به گل آقا پيوست.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 19:29 توسط حميد |

مدتي كه نبودم اتفاقاتي افتاده كه بعضي شيرين هستند- بسيار شيرين- و بعضي تلخند – بسيار تلخ-. مثلا اينكه شنبه هشتم مهر ماه من دايي شدم و بر اين اساس حنانه كوچولو كه كودك بسيار شيرين و دلنشيني ست پا به اين دنيا گذاشت و احتمالا تا زماني كه بتواند خوب و بد را از هم تشخيص بدهد و بفهمد در چه مكان كثيفي زندگي مي كند (از ته دل آرزو مي كنم تا آن زمان وضعيت عوض شود) روزهاي بسيار زيبايي خواهد داشت.

ديگر اينكه در اين مدت به مدت دو هفته مريضي پدرم عود كرد و دوباره دكتر و بيمارستان و از اين قضايا كه البته الان بسيار بهتر شده.

و ديگر اينكه به احتمال زياد قضيه سربازيم حل شده و از اين خدمت مقدس (مقدس؟!) معاف مي شوم.

و اينكه يك بار كه بطور كاملا سرپايي وارد دنياي مجازي شدم ديدم رويا بيژني وبلاگش را تعطيل كرده. خيلي ناراحت شدم. خودش هم كه توضيحي نداده در باب علت اين كار و الخ. نمي توانم ناراحتيم را از اين قضيه پنهان كنم. از وقتي كه با نوشته هاي او آشنا شدم يكي از بزرگترين دلمشغولي هايم پيگيري نوشته هاي بيژني بوده. اميدوارم تصميمش را عوض كند. مطمئنم خيلي ها خوشحال مي شوند.

فعلا اين چند سطر را نوشتم كه بگويم تا اطلاع ثانوي زنده ام . فعلا.  

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 19:26 توسط حميد |