تبليغاتX
خط سوم
 

نوشتن، حوصله مي خواهد. نوشتن، انگيزه مي خواهد. نوشتن، بهانه مي خواهد. نوشتن، پول مي خواهد.! پول، پول مي خواهد. پول، پول مي خواهد. پول، بهانه مي خواهد. پول، انگيزه مي خواهد. پول، حوصله مي خواهد. حوصله ... حوصله؟

پي نوشت: زمخت شده ام اين روزها. بي حوصله شده ام. فشار كار جديد خسته ام كرده. ذهنِ خسته؛ جسمِ خسته. ذهن خسته، جسم را خسته مي كند؛ عضلات منقبض مي شوند و اين انقباض باعث عصبانيت مي شود. عصبانيت باعث فحش دادن به زمين و زمان هم مي شود و اين، موضوعي است كه اصلا دوستش ندارم و حالا گرفتارش شده ام.

زمخت شده ام. چند روز قبل كه داشتم پياده مي رفتم بر حسب عادت ساليان گذشته، خواستم چند شعر قديمي را زمزمه كنم زير لب؛ سهراب و شاملو و مشيري و مولوي و اخوان. هيچكدام بطور كامل يادم نيامد.

زمخت شده ام. داشتم فكر مي كردم از كِي دارم كار مي كنم و چه كارهايي و اينكه كارهايي كه در اين دو سه سال اخير كرده ام به چه دردي خواهند خورد. مثلا مستندسازي بناهاي تاريخي كه تا حال شامل چند خانه قديمي در تبريز شده و اين كار آخر كه هنوز تمام نشده و تهيه نقشه هاي وضع موجود تعدادي از سراهاي بازار قديمي زنجان است. به اين فكر مي كردم كه اين اسناد و نقشه ها كه به جرات ادعا مي كنم از كم نقص ترين و دقيق ترين كارهايي است كه براي سازمان ميراث فرهنگي انجام شده، آيا فرقي با بقيه نمونه ها خواهند داشت؟ براي چه كسي يا كساني اين اسناد را تهيه مي كنم؟ كسي تفاوت كيفيت را متوجه مي شود؟ و همين فكر از دلايلي است كه مي گويم اين روزها زمخت شده ام. چون با تمام اين افكار، اين را هم مي دانم كه حتي اگر دويست سال بعد، يك و فقط يك نفر باشد كه تفاوت اين كارها را با بقيه متوجه شود برايم كافي است و حتي اينكه وقتي خودم از كار راضي مي شوم باز هم برايم كافي است. ولي بهرحال و به دلايل بسيار زيادي كه نيازي به نوشتن آن ها نيست، احساس مي كنم اين روزها به شدت زمخت شده ام.

حاشيه: دلم براي نوشتن تنگ شده و منظورم، نوشتن است و نه گلايه از جامعه و روزگار و نه حتي درد دل.       

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:19 توسط حميد |