تبليغاتX
خط سوم

 

امشب حوصله نوشتن ندارم.

خستگي ذهن اجازه هيچ كاري را نمي دهد. وقتي مجبوري در آنِ واحد به هزار و يك مساله مختلف فكر كني...

خيلي دوست داشتم امشب هم متن تازه اي بنويسم ولي نمي توانم. حتي گندكاري هاي وزيرالوزرا هم امشب به دادم نرسيد! دستم به نوشتن نمي رود و در عين حال نمي خواهم بدقولي كنم (منظورم هفده پست كه قبلا گفته بودم). امشب را اجازه مي خواهم ننويسم. امشب را اجازه مي خواهم
كج خلقي كنم. امشب را اجازه مي خواهم به همه بد و بيراه بگويم. امشب را اجازه مي خواهم هيچ كاري نكنم. كاش مي توانستم امشب را، فقط امشب را نفس نكشم. هوا آلوده است. هواي اينجا آلوده است. هوس سفر دارم. دلم مي خواست، هم الان، در عميق ترين نقطه اقيانوس آرام باشم و يا در اوج قله اورست؛ هر جايي كه افق ديد در آن بي انتها باشد و هيچ چيز، هيچ چيز، چشم و ذهنم را به خود نگيرد. يك امشب را كاش مي توانستم. كاش مي توانستم. اي كاش.

  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:25 توسط حميد |

 

نادر ابراهیمی هم رفت. نامه چهلمش همیشه در خاطرم هست:

با جهان شادمانه وداع می کنم، با من عزادارانه وداع مکن.

روحش شاد باد همچون تنش. 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 3:0 توسط حميد |

 

زمان از حركت باز ايستاده است...

فريادي؛ براي ابد

انگشتي روي ماشه؛ براي ابد

نگاهي خشمناك، نگاهي سنگين، نگاهي خيس، نگاهي منتظر؛ براي ابد

سري روي سينه اي، سينه اي بر كشاكش ديوار؛ براي ابد

گرسنگي؛ براي ابد

زندان، شكنجه؛ براي ابد

انتظار؛ براي ابد

سياهي؛ براي ابد

مرگ؛ براي ابد

زمان از حركت باز ايستاده است؛ براي ابد.

زمان از حركت باز ايستاده است.

دانه اي شن لجوجانه به سقف شيشه اي ساعت شني چسبيده است؛

براي ابد.   

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:23 توسط حميد |

 

پاريس در شب

سه كبريت، يكي بعد از ديگري در شب روشن شده است

اولي، براي ديدن چهره كامل تو

دومي، براي ديدن چشم هايت

آخري، براي ديدن دهانت

و تاريكي محض براي يادآوري همه اين ها

و فشردنت در ميان بازوانم.

                                                  ژاك پرور  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:12 توسط حميد |

 

امشب براي شام هوس ساندويچ كرده بودم. با دوستم رفتيم و نشستيم به خوردن. اواخر غذا بود كه به دليلي نامعلوم ذهنم نقبي زد به آخرين روزهاي سال هشتاد و سه و در واقع بيست و هشتم اسفند، ساعت هشت شب در محله بارون آواك تبريز. قرار گذاشته بودم با الف براي شام. حرف هايي كه آن شب بينمان رد و بدل شد هنوز در خاطرم هست؛ جمله به جمله. و تلخ ترين قسمت حرف ها كه الف توصيه كرد به دنبال «جايگزين»ي به جاي او باشم. از آن حرف ها بود. خودش هم مي دانست حرف مسخره اي مي زند!!. همه زمان شام آن شب به صحبت كردن گذشت و من كه به زياد خوردن مشهورم حتي نتوانستم يك ساندويچ كوچك را تمام كنم. شام تمام شد و حرف هايمان هم. از او خواستم مقداري از مسير برگشت را همراهش باشم. بعد از خداحافظي هم رفتم پيش طاهر كه خانه شان همان نزديكي ها بود و نيم ساعتي آنجا بودم تا كمي خودم را آرام كنم قبل از رسيدن به خانه.

آن شب با وجود اينكه قضيه الف بايستي تمام مي شد برايم، ولي حدود يك سال و نيم طول كشيد تا بتوانم خودم را با نبود الف (منظورم از نبود، عدم حضور فيزيكي نيست؛ بل نبود الف در ذهنم به عنوان كسي است كه احساسي خاص نسبت به او داشته باشم.) وفق بدهم و پس از آن بود كه كم كم ياد گرفتم الف را به گونه اي دوست داشته باشم كه دوستان ديگرم را و «خاص» بودنش را از ذهنم پاك كنم. حالا هم پس از سه سال و نيمي كه از آن روزها مي گذرد، هنوز هم دوستاني صميمي براي هم هستيم و الف و همسرش از بهترين دوستانم محسوب مي شوند. اين نوشته ها هم شايد به عنوان تشكري مجدد است از كسي كه در روزهايي بسيار سخت همراه و هم ذائقه ام بود و صِرف حضورش در كنارم بسياري از وقايع را قابل تحمل كرده بود. سپاس.

پي نوشت: مي خواستم يك بيت از شهريار را ضميمه اين نوشته كنم با اين مضمون كه:

                           با همين نسيان تو گويي كز پي آزار من

                           خاطرم با خاطرات خود تباني مي كند

ولي هرچه فكر كردم ديدم مساله آزاردهنده اي در اين ميان وجود ندارد. نه آن شب (كه بعدها عنوان شام آخر را برايش انتخاب كردم!) و نه الف، حتي اگر به تقاضايم پاسخ منفي داد. واقعا مساله آزاردهنده اي وجود ندارد. گذشت زمان و كمي تحمل، اتفاقاتي را كه در زمان خودشان بسيار تلخ هستند، به خاطراتي تبديل مي كنند كه بعدها به خاطر آوردنشان نه تنها تلخ نيست بل باعث تلطيف ذهن هم مي شود 

    

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:23 توسط حميد |

 

   مي خندم...  

_ يارو وضعش توپه ها. حتما «روابط» داره با بالايي ها. شايد هم آقازاده است...

   گريه مي كنم...

_ اوه اوه چه حساس! بابا بي خيال شو. دختره بهت جواب رد داده نه؟

   خوشحالم...

_ يارو از اون الكي خوش هاي روزگاره ها. اصلا اينا همشون از يه قماشن؛ دنيا به ...شون نيست.

   حرف مي زنم...

_ بسه بابا سرمون رفت. به تو چه كه مملكت وضعش خرابه؟ سياست به تو چه؟ اين مردم لياقتشون همين حكومته.

   سكوت...

_ «كفگير روغن زباني اش به ته ديگ آمده»

....

....

   و من سرانجام فريادي خواهم زد.

   فرياد مي زنم...

_ هُشّ. چه خبرته؟ از دست اينا يه چرت راحت هم نمي تونيم بزنيم. 

  

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:51 توسط حميد |

 

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان

با همین نخوت که دارد آسمانی می کند

                                         شهریار

  

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:18 توسط حميد |

 

حسد مي ورزم

به سيگاري مغموم

ميان انگشتاني ظريف

كه به درد دل هاي يك روسپي ارزان قيمت

گوش مي كند؛

پس از تجاوزي عاشقانه.

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 18:16 توسط حميد |

 

قضیه از این قرار بود که من شخصا به نوشتن احتیاج دارم. وقتی نمی نویسم گویا

گم کرده ای دارم. این اواخر به دلایل متعدد وقت و حوصله نوشتن نداشتم (شاید حالا

هم نداشته باشم. نمی دانم.) و این موضوع باعث نوعی کج خلقی برای خودم شده بود.

این توضیح را هم بدهم که مقصود از این حرف ها این نیست که نوشته هایم شاهکار

هستند یا حرفی از این باب، بل منظورم فقط و فقط نفس انجام فعل نوشتن است که

فکر می کنم برای برخی از دوستانم هم چنین حالتی باشد، یعنی دلتنگی برای نوشتن.

برای از بین بردن این کرختی احتیاج به کمک داشتم و از آنجایی که نمی خواستم و یا

نمی توانستم به طور مستقیم از کسی کمکی بگیرم این بود که به فکر دوستانی افتادم

که ممکن است حتی گذری سری به خط سوم بزنند. بنابراین پست "ما می آییم" را نوشتم

تا حداقل به خاطر هفده نفر که کامنت می نویسند هم شده خودم را مجبور به نوشتن کنم.

من از آن کسانی هستم که به قول معروف تا چماق بالای سرم نباشد کار خاصی نمی کنم

و هفده دوست عزیز را به عنوان چماق مذکور به کار خواهم برد.!!

نکته ای هم بگویم و آن هم این که علاوه بر جملات فوق الذکر به این قضیه هم معتقدم که

وقتی آدم مجبور به انجام کاری بشود تا اینکه به اختیار همان کار را انجام بدهد احتمال 

کم شدن کیفیت کار هم هست. بنابراین اگر در طول هفده روز آینده مطلبی در خط سوم

نقل شود که ارزش خواندن نداشته باشد زیاد جدی نگیریدش.

از همه دوستانم که به کمکم آمدند و برایم کامنت نوشتند نهایت سپاس را دارم. امیدوارم

از پس جبران وقت این دوستان برآیم.

فعلا.     

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:17 توسط حميد |

 

سلاخی

می گریست.

به قناری کوچکی

دل باخته بود.

                                    شاملو

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:13 توسط حميد |