تبليغاتX
خط سوم

 

نوشتن براي كسي كه خود،شاعر است،كار بسيار سختي است. يك هفته از آن اتفاق تلخ مي گذرد و هنوز نتوانسته ام واژگاني شايسته بيابم كه بيانگر احساسم باشد. نوشتن براي كسي كه خود،شاعر است،كار بسيار سختي است.رويا بيژني را مي گويم. وقتي اس ام اس رسيد، با وجودي كه شماره ناشناس بود، لحن جملاتش آشنا مي زد: «پاپا ديشب ساعت نه خوب شد، اما از اون ساعت تا ابد دلم از ديگه نديدنش پاره مي شه. بي حضور بابا سخت مي گذره؛ خيلي سخت.» دلم لرزيد. خدا خدا مي كردم او نباشد. به دشواري تايپ كردم: رويا تويي؟ و جوابي كه هرگز خوشحالم نكرد: «آها» داستش دقيقا  در آن لحظات براي عروسي يكي از همكلاسي هاي دانشگاه رفته بودم لاهيجان. نمي دانستم چطور در ميان آن جمع خودم را كنترل كنم. تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه بگويم: من نزديكم، لاهيجانم. بيام بابلسر؟ مي دانستم رفتن من هم دردي را دوا نمي كند ولي كار ديگري از دستم برنمي آمد. گفت: نه. مستاصل بودم. به هزار زحمت و خنده هاي زوركي آن شب را تمام كردم.

حالا يك هفته مي گذرد و من هنوز نتوانسته ام كلامي شايسته بيابم كه تسكيني هرچند ناچيز بر زخم هاي عميق بيژني باشد. قبلا هم گفتم؛ نوشتن براي كسي كه خود،شاعر است،كار بسيار سختي است.

پي نوشت: اين متن مربوط به حدود سه هفته قبل است كه امروز در وبلاگ مي گذارم.

   

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 18:50 توسط حميد |