تبليغاتX
خط سوم - رویا نویسی
 

 اولین کسی که هر روز صبح می بینمش، نگبان کارگاهمان است. مردی است پنجاه و چند ساله از اهالی روستای نزدیک کارگاه. اکثرا خنده به لب دارد و بحث مورد علاقه همیشگی اش هم این است    که بداند من چرا تا حالا ازدواج نکرده ام! صبح ها اگر از جای دیگری حالم گرفته نشود دیدن این نگهبان لطفی دارد برای خودش. آدمی است ساده و صمیمی که بلند بلند می خندد و شکم گنده اش را وقت خنده می گیرد و وقتی اسم کسی را می برد یاد برنامه مجید دلبندم می افتم چون تقریبا بیشتر اسامی را به سلیقه خودش تلفظ می کند.! دو هفته قبل بود حدودا که سر صحبتش باز شده بود و وقتی از صرافت ازدواج من افتاد ازم پرسید: مهندس به کی رای دادی؟ گفتم تو به کی رای دادی؟ گفت: احمدی نجات! (منظورش نژاد بود). گفتم من هم به کروبی. گفت به ملا چرا رای دادی؟ اون که حرف نمی تونه بزنه. آدم نمی فهمه چی میگه. (البته باید این را بگویم که این نگهبان ما اصلا فارسی نمی داند!) گفتم تو چرا به احمدی نژاد رای دادی؟ گفت احمدی نجات خیلی مَرده. (به ترکی:کیشی ده) گفتم چطور مگه؟ بقیه چی ندارن که مرد نیستن؟!! گفت: احمدی نجات آدم خوبیه حقوق بازنشستگیمون رو زیاد کرده. آقای فلانی هم می گفت اگه احمدی نجات رییس جمهور بشه باز هم زیاد می کنه حقوق ها رو. گفتم: همین؟ گفت: آره دیگه. خیلی مرَده.

و من داشتم فکر می کردم به تمام سیستم های اقتصادی و حکومتی دنیا که ببینم با چه سیستمی می شود این طرز فکر را عوض کرد و آخر سر به این نتیجه رسیدم که حکومتمردان ما بسیار درست رفتار کرده اند در مورد ما مردم. که اگر جیب کسی را خالی کنی مغزش خودبخود خالی خواهد شد. و از آن روز است که هی فکر می کنم اگر فقیر نبودیم...اگر بی سواد نبودیم...اگر آزاد بودیم پاسخ چرا ها را بدانیم و اگر و اگر و اگر ...

   

  

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:55 توسط حميد |